ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
سه حکایت بنده
روزی به دیار بلخ متعبد بودمی مولع زهد و پرهیز تا ناگاه مردی با لباسی فاخر چون دیوانه ای از در به درآمد و در من پیچید .وی را بر جای نشاندم و گفتم چگونه است که تو را اینچنین یافتم.لختی بیاندیشید و گفت:سالها در درون چیز دیگری پروردم و در برون کار دیگری کردم.لیک امروز طاقتم به سر آمد و این هر دو یکی کردم.
عاقبت از وسط دو نیم شود جسم من در کشاکش بد و خوب
من همی میروم به سوی شمال روح من می رود به سوی جنوب
عابدی دیدم خسته بر گوشه ای نشسته تسبیح پاره و دلق واژگون.وی را گفتم چگونه است که عمری بر سر محب گذاشتی و همچنان پریشان.گفت: هر چه توانستم از عمر هیزم کردم و بر زیر دیگدان طلب نهادم آبی گرم نگردید و فی الحال به آنچه مانده می نگرم و اندیشه در سودای خام و کبوتر زمان بر بام.
ابلهی همچو اشتری به چرا نان خورش میل میکند شب و روز
زندگی را کند به هر انحاء عیش از نوبها ر تا به تموز
وین دگر عاقلی به دیوسی همچو مرغی اسیر بر لب یوز
شبی با یاران یکدل اتفاق مبیت افتاد.موضعی سبز و خرم که نور ماه فرش سیمگون گسترده و هر گیاه به لونی با وزش نسیم به رقص اندر آمده ، یاران را گفتم چگونه است که قلب در سینه همی تپد ولی احساس از ماهیت ضربات آگاه نه.جواب آمد که :چه خواهی از این بهتر که حکما گفته اند آنچه مغز وجان آدمی تباه کند نه تیر تتار آزموده ،که تکرار بیهوده.
روز و شب را همی به هم دوزم همچو شمعی به سوز میسوزم
سامره برد نفع خویش و هنوز سالها هی هوا خورم همی گوزم
علت غایی
نوشابه رژیمی،اسب سواری$،یوگا،چکاپ ماهیانه،بدن به سمت پوسیدن ،مردن با یک ..وزیدن.اصلا چرا حیوونا این مسیر مارو نمیان؟کی عاقل تره؟اصلا ته عرفان یعنی چی؟یعنی بشیم مثه اسب؟در آرامش با طبیعت؟!!که چی؟اهل خشانتم که نیستیم؟!
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد...در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
طاعون عنقریب
قضیه این شکلیه که یه مرکز مهپاره ای داریم که سرویس میده و یه سری تیلیفیسیون نیم تنه که بالغ بر هزاران شبکه میشن و اینجوریم نیس که هرکی هر کار خواس بکنه.هر چند خوارجیان زر از آزادی میزنن اما اون تصاویر کانالی که میبینین اول باس از مهپاره آقاهه عامریکانو یهودیانو رد بشه بعدش برسه به تی وی شما .لغایت فی حال حاضر کسی دیده است مثلا شخص مهمی پشت تی وی بگوید:شورتم گلیه دیم دادالام لام؟...یا یه مجری یه هو یه نوشته درآورد که ری..دم تو فلان ....ندرتا....پس نتیجه میگیریم چن میلیارد آدم هس با چند صد میلیون تلوزیون.حالا اگه مرکز ارسال تصاویر از من باشه این منم که فکر جهانو شکل میدم.همونطور که اینجا تلوزیون دولتیه.
--یه نگا به اتاق بنداز...اون جعبه سیاهو میبینی که رو یه میزه خوچگل موچگله؟...اون نصف شخصیتتو شاید ساخته.یا ببوسش یام ...رین روش.فقط بی تفاوت از کنارش نگذر.
کسالت
landscape
آی دانشمندوم آی دانشمندوم
آیا نمیتوان گفت که تنها تسلط بر فکر است که می تواند کمکی باشد بر اینکه راه درست را بیابیم؟چرا همینطور است.باید برای فکر ارزش زیادی قائل بود و تفکر جهت دار فی نفسه گرانبها ترین لذتی است که میتوان به مفت به چنگ آورد منتها در این دنیای وا نفسا همین مفت را هم مفت نمی دهند و باید برایش کمی تفکر خرج کرد.از دیدگاه کلی فکر یا اندیشه (اگر به معنی مفید آن توجه کنیم و از بحث هم خارج نشویم) عبارتست از آرشیو کردن اتفاقات گذشته جهت رجوع مجدد غریزه و انتطار برای عکس العمل مناسب در آینده و در صورتی میتوان ارادی فکر کرد و فی المثل افسار فکر را طوری در دست گرفت که هر کجا دلش خواست نچرد و هر آهنگ مزخرفی را تکرار وار زمزمه نکند که با نفس این فرشته دیو صفت آشنا باشیم.من برای فکر اهمیت مستقل قائلم و کلا معتقدم که ما از سه بخش فکر و روح و جسم تشکیل شده ایم و البته قسم چهارمی هم قائلم که واسط بین فکر و روح است و به تعبیر من به صورت حریر نازکی است و وظیفه انتقال صرف را بین دو طرف به عهده دارد که چون در مورد وجود یا عدم آن احساسی به نتیجه رسیده ام لذا در اینجا نیز واردش نمیکنم و تنها به همان سه مورد اکتفا می کنم. ذات فکر در حقیقت مرتبط است به طور مستقیم با ادوات در اختیار آن و این ادوات را فکر مانند یک نجار که میز و صندلی خانه اش را می سازد به طور خودکار از اندیشه هایی که از منابع مختلف بدست می آورد می سازد.به عنوان مثال در کتابی می خوانیم که غرور محرک اراده است البته به نوعی و بسته به اندازه و شرایط فکری که تا آن لحظه به آن رسیده ایم این ابزار را ممکن است بسازیم که :من آدم با اراده ای هستم چون مغرورم در نتیجه غرور خوب است پس فخر فروشی من بلامانع است .لذا در تحلیل هر فکری به ابزار های اصلی آن فکر توجه وافی نمود و البته همین ابزار ها هستند که غریزه به طور ناخوداگاه آنها را از کارگاه اندیشه برداشته و استفاده می کند و اگر ابزار های درستی در اندیشه مان نداشته باشیم در موارد متعددی دچار اشتباه می شویم و چون نمی دانیم که آخر چرا اشتباه کرده ایم لذا خودمان را سرزنش میکنیم و دچار عذاب وجدان میگردیم و ناخوداگاه فی نفسه خودمان را سرزنش می کنیم و شروع به نشخوار لحظه های گذشته می کنیم تا ببینیم کجا را اشتباه کرده ایم و برای خلاصی از دست سرزنش خودمان بارها و بارها مانند یک تدوین گر گدشته را جرح و تعدیل می کنیم بلکه به نتیجه ای که دوست داشتیم اتفاق بیافتد به طور ذهنی برسیم اما می بینیم که با وجود این همه تقلا و تنش باز هم در موقعیت مشابه همان کار ها را تکرار می کنیم و بعد از یک عمر ممکن است به خودمان بگوئیم که من فلان اخلاق بد را هیچگاه نتوانستم اصلاح کنم گرچه راه حل را میدانستم و به یک دو جین آدم مثل خودم هم تا کنون توصیه کرده ام.اما چرا ؟ چرا نمیتوان را ه حل مناسب را پیاده کرد با وجود اینکه می دانیم که راه حل چیست؟ برای پاسخ به این پرسش باید از فکر شروع کنیم.آیا تا به حال به بار معنی که پشت کلمات خوابیده است توجه کرده اید؟ به عنوان مثال خوبی.آیا تا به حال به این توجه کرده اید که گفتن اینکه خوب بودن چه کار پسندیده ای است چقدر آسان است اما نفس اینکه به یک انسان صفت خوب تعلق بگیرد با چه دشواری هایی همراه است؟ اصولا کمتر کتاب یا شخصی را پیدا می کنید که تنها متخصص یک کلمه باشد .مثلا بگوئیم آقای فلانی متخصص ادب هستند یا فلانی متخصص راستگویی …البته در اسطوره از انسانهایی که به این مقام رسیده اند بسیار یاد شده است مانند عیسی که متخصص مهربانی بود یا یعقوب که متخصص صبر یا گاندی که متخصص آرامش و یقین ….اما هیچ کس تا به حال رساله ای در این زمینه تالیف نکرده است یا در هیچ دانشگاهی رشته ای به این مضامین تدریس نمی شود .چرا؟ آیا مگر همه ما انسانها دچار امراض روحی نیستیم و آیا نشنیده ایم آن داستان هایی را که در مورد انسانهای بدی صحبت میکنند که به ناگاه رو به سوی خوبی می آورند یا بلعکس و چه می شود که پیمانه اینان لبریز می شود و به ناگاه کاملا تغییر جهت می دهند؟چرا ما هیچگاه در تولید انسانی به یک صفت به طور اخص کلمه دست نداشته ایم و همیشه این مهم را به عهده طبیعت گذاشته ایم که خودش بکارد و خودش بدرود؟آیا تربیت به قول سعدی نا اهل را چون گردکان بر گنبد است و اصلا آیا تربیت یک انسان به عنوان مثال دروغگو فضیلت محسوب نمی شود؟البته این را از این لحاط می گویم که تخصص در زمینه جنبه های بد روان انسان به همان اندازه میتواند ما را در رسیدن به جنبه های مثبت آن یاری کند به عنوان نمونه همان داستان حلاج که بر پای دزدی که دار زده شده بود بوسه زد و یاران را در تحیر گذاشت و در پاسخ حیرت ایشان گفت :هرچه بود به کار خویش تمام بودیاران هم سخت بگریستند!.در اینجا حلاج به نوعی(البته می خواهد بگوید که آخر خط را هر که رفت خوش است!اما..)این ایده را مطرح می کند که در پرورش انسان خوبی و بدی نقش خود را دارند و چه خوب است که در هر زمینه ای استادی باشد تا بتواند انسانها را در پاسخ به پرسشهایشان یاری کند.آیا انسان امروز می تواند از یک ورزشکار راجع به لذات شوم مواد مخدر سوال کند و به پاسخ های تنها ناشی از مطالعه وی به دیده یقین بنگرد(البته منهای ورزشکنان دوپینگی!)…نه. وی نیاز دارد تا از یک علامه اعتیاد در این زمینه سوال کند و به پاسخهای برآمده از تجربه بنگرد.حسن دیگر اینست که همان کسی هم که به ورزش و تفکر نهفته در پشت تحرک می اندیشد با دیدن این شخص و احیانا سوالاتی ظن وی در امر ورزش و پشتکار و برنامه ریزی در مورد آن قوی تر خواهد شد(بنده مطلقا فکر نمی کنم که یک طالب ورزش با دیدن یک انسان معتاد دل از ورزش ببرد و وی را در آغوش تنگ خود بگیرد لذا همینجا پاسخ دوستان بدبین را دادم…جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است و خبیث اگر بر فلک رود همچنان خسیس). قصدم از کشیدن بحث بدینجا شاید روشن باشد…به طور خلاصه منطورم اینست که تمام رفتار ما در پشت تفکر خوابیده است و این را من کشف!نکرده ام که هزاران سال پیش یونانیان و بعد کانت و دیگران به این موضوع دامن زدند و رساله خرد ناب و گفتار در روش راه بردن عقل و غیره را به رشته تحریر در آوردند که تمام بحث عقل است و مکانیزم آن و صحبتی از ارتباط فکر و غریزه کمتر به عمل آمده و یا شاید من کم می دانم که دومی قطعا محتمل تر است لذا برای اینکه به حقیقت دهن کجی! کرده باشم به صحبتم ادامه می دهم. اصولا تفکر به شکل انتزاعی عبارتست از یافتن ارتباط علت و معلول و پرسش و پاسخ و عمل و عکس العمل و دخیره آنها در سلول های خاکستری(که البته محل دقیق ذخیره هنوز هم مشخص نیست)و سپس دادن خروجی های مشخص به ازاء ورودی هایی که از راه پنج حس به مغز وارد شده اند که البته همه این خروجی ها ورودی ها از فیلتر منطق و یکسری فیلتر های ناخوداگاه(مثلا ما بعد از مدتی که در اتاق می نشینیم صدای تیک تاک ساعت را دیگر نمی شنویم مگر آنکه مجددا به آن توجه کنیم) عبور می کنند و من تقریبا در اکثر موارد زندگی معتقدم این غریزه است که مار ا بر مبنای ابزار های فکری که در طول دوران رشد ساخته ایم وادار به عکس العمل های آنی می کند و کمتر کسی پیدا می شود که تمام حرکات زندگیش را بعد از فکر کردن انجام داده باشد.البته قرار نیست جایگاه فکر یا اندیشه را به غریزه بدهیم بلکه می خواهیم اصطلاح جدیدی تعریف نمائیم به نام تفکر غریزی که البته با تفکر غیر ارادی از لحاظ محتوی متفاوت اما به آن نزدیک است.به عنوان مثال در اکثر انسانها(حد اقل ایرانیهای پر مشغله خودمان) در یک مکالمه دونفره طرفین خودشان را به عکس العمل های یکدیگر می سپرند و سعی می کنند جوابی متناسب با صحبت طرف مقابل بدهند اما برای دادن این پاسخ چقدر فرصت هست؟آیا می توان برای هر پاسخی پنج دقیقه طلب زمان نمود ؟ و همین اجبار سبک مکالمه(که البته در حالت عادی قابل تغییر نیست) باعث می شود که از دو نفرانسان یک از آنها در یک موقعیت حساس که آدرنالین خونش بالاست حرفهایی بزند که بعدا به شدت پشیمان شود و همزمان دوست مورد خطابش در آن زمینه و با همان استرس پاسخ های مناسب تری بدهد و طبعا شخص پشیمان با خودش حساب و کتاب کند که چرا نتوانست با وجود اینکه می دانست رفتار و پاسخ ظریف تر و مناسب تر چیست ؛موفق نشد عکس العمل صحیح و دلخواهش را نشان دهد.من البته معتقدم که شرایط بسیاری در این امر دخیلند از جمله احساسات طرفین نسبت به هم یا فضای گفتگو و یا وضعیت روحی و جسمی…اما معتقدم یک غریزه پرورش یافته می تواند در هر حالتی بهتر از یک غریزه رها عمل کند و دوست ما اگر غریزه اش را پرورش می داد شاید حتی میتوانست به جای سرزنش از پاسخ مناسبش داستانی بسازد و برای گوش دیگران بنوازد اما چرا بعضی وقت ها ما داستانی تعریف می کنیم که نصف آن حقیقت است و نصف آن سانسور و مثله شده که قسمت دوم آن حاوی کار درستی است که باید می کردیم به عنوان مثال: من به آقای ایکس میگویم که ببخشد ساعت چند است؟ و او که خصومتی پنهان دارد می گوید : فروشی نیست و میخندد و به حساب خودش کنایه ای زده و ما به ناگاه اختیار ازکف داده و با خنده ای گذر می کنیم اما درست چند لحظه بعد جناب سرزنش داد سخن می دهد که باید جوابش را می دادی یا مثلا نباید با اینکه اور ا می شناختی از او ساعت می پرسیدی و غیره و غیره و بالاخره صدا خاموش می شود و شما تصمیم هایی میگیرید اما چند ماه بعد در موقعیت مشابه نمی توانید عکس العمل مناسب انجام دهید.عده ای به آدمهایی مه همیشه عکس العمل مناسبی در جیب دارند ادمهای زرنگ یا تیز یا حاضر جواب یا پدر سوخته و یا…دهها اسم دیگر می گویند …اماآیا اینها از حضور استاد خاصی برخوردار بوده اند یا کلاس خاصی شرکت کرده اند…البته که همینطور بایستی بوده باشد و یاد آور شوم که دست روزگار و توانایی های شخصی یک فرد را نمی خواهم نادیده بگیرم ولی می خواهم بگویم که اگر آن آقای زرنگ در محضر استادی بوده پس بایستی همه همدوره ای هایش زرنگ و سریع العمل از آب در می آمده اند و می دانیم که در اکثر موارد اینطور نیست و چه بسا فردی در نزد تاجر بازاری 20 سال مشغول کار است و یک عدل پنبه خارج از عرف نمی تواند معامله کند.تمام اینها بر می گردد به موارد بسیار عدیده اما یک مورد در تمام انسانهایی که عکس العمل مناسب نشان میدهند در لایه های میانی رفتارشان مشترک است و آن اینست که آنها تفکر غریزی خوبی دارند و می توانند اندوخته های ذهنیشان را به سرعت با اتفاقات بیرون ربط دهند و بهترین گزینه را بیابند .حال فرض کنید بنده که تمام راه حل ها را می دانم و نخبه دهرم اما اکثر عکس العمل های غریزیم اشتباه است چگونه می توانم به این مطلوب نزدیک شوم و من هم تبدیل به انسانی بشوم که راه حل های درست را می داند و درست هم به کار می برد.
حسن کثیف
سکریفایس
درویش در پیش
اهداء زبان
اگر لامسه و بینایی نبود هیچ چیزی گویا وجود نداشت.اگر شنوایی نبود چه؟...شاید حس ششم همان نفس عمل حرف زدن و سخن گفتن باشد.اما اگر سخن گفتن نبود و نمی توانستیم صحبت کنیم شاید اتفاق خاصی نمی افتاد. در حدی که بگوییم وای دیگر زندگی ممکن نیست.اکنون می اندیشم سخن گفتن تنها آفتی بیش نیست به هر طریق .شاید اگر انرژی حرف زدن و تاثیرات منفی که در تاریخ گذاشته اندازه گیری شودبه نتایج مثبتش بچربد.شاید اگر کلماتی که بیان می کردیم به این سرعت از دهانمان خارج نمی شد شان آن تا این حد برای ما پایین نبود . زبان را که نمیشود برید! پس بیا آهسته تر صحبت کنیم.مانند گام برداشتن در طبیعت بکر.هر روز.هر ساعت.هر لحظه.آرام بگیر.به خودت گوش فرا بده.سخن های توست شاید دلیل آنچه که اکنون هستی.چینگ پنگ دولنگ
سالهای دگر
سالهای دگر که آیند نوه ام می پرسد پدر بزرگ از خاطرات جوانی چه در همیان داری تا نثار کنی مر مستقبلان را.قطعا نظری از کبر بر وی اندازم و از فیس-بوک گویم که چگونه آن را ست آپ همی نمودم و چه ویرچوال دوستانی داشتم در ماسبق و از سریال های تلوزیونی گویم که چه پولها پای دی وی دی آنها خرج نمودم و کالکشن کردمی ٬از تجربیاتم در زمینه تنظیم-دیش گویم و از وبلاگ نویسیم گویم و در نهایت گوید یعنی ۱۵ سال جوانی را اینگونه تبخیر کردی پس الباقی چه شد و گویم هزاران نفر بودیم فرزند در زندان دیجیتال اسیر کردندمان و به خوابی مجازی رفتیم بقیه آن سالها اندر حیرت مستقرق بودیم که چگونه در زندان بی دیوار بودیم و نوه ام نیز در وسط سخنانم بلند شده و میرود تا به موهای آفتاب نخورده اش دستی بکشد.به در و دیوار حتما خیره خواهم شد و سپس : یادم آید قصه اهل صبا کز دم احمق صباشان شد وبا.
مجیز و کنایه
۸۰۰ ساله داریم فوش میدیم...انگار اصلا مهم نیست کی سر کاره...فحش میدیم.مهم نیس کی بالاس فقط ما بریم بالا بعدش بزا فوش بدن.عین یه سیر تسلسل.به رئیس فحش میدیم بعد که رئیس میشیم بد تر میشیم از قبلی و فوشمون میدن.انگار همیشه یکی باید در راس باشه و یه عده فوش بدن و اصلا گویا مرام و مسلک مهم نیس.غایت اون کسی خوبه که باعث بشه ما کار نکنیم و هیچ مسئولیتی نداشته باشیم و همه قانونارم بتونیم دور بزنیم و حقوقمونم مفتی بیاد درخونمون.از این بهتر کسی نیس و الا چی کار میکنیم؟فورررش میدیم!
ارذل الراذلین
لبیک
از شبهایم سبکتر از روز می روی ، به روزهایم سنگین تر از شب می آیی.مرا در دست گرفتی ،بر چهره عبوسم لبخند میکشی.من سپاسگذار.من پوشالی.اما به امر تو خندانم.لطفی کن .قلبی قرمز بر روی سینه ام بکش.قلبی سرخ و بی تپش . قلبی به سلیقه تو.عبیر توام.
میگذشت
از کنارم میگذشت ضربان نبض تو گرم چون توسنی دویده در صحرا و چون گرمایی برخاسته از زمین در وسط روز سیر از خورشید.از کنارم میگدشت عمر همچون نسیمی بر لای درخت سپیدار وقتی که برگها را قلقلک میداد و برگهایی که جانانه میخندیدند با صدایی شبیه به زندگی بی تفاوت به من.بر ارابه زندگی سوار ، شوق بودن با تو در بسته ای پستی بر ترک دوچرخه زمان واز روبرو می آید ، من گلویم خشک شده .این روزها بد جور شدیدا ملموس میگذرد.
سم غم
بخند و بنگر که جهان با تو می خندد
بنال و ببین که در تنهایی اشک میریزی
زیرا این جهان پیر رعنا شادی های خود را وام می گیرد
اما از غصه و رنج هرچندان که خواهی در خزانه دارد
آواز بخوان و تپه ها پاسخ می گویند
آه کن و ببین که چگونه در هوا گم میشود
پژواکها صدای شادی را پاسخ می گویند
و آوای غم را دامن در می چینند
وجد و شادی کن و مردمان تو را می جویند
غمین و اندوهگین باش و همه کناره می گیرند و میروند
آنها تو را در بهترین طیف لذت می خواهند
اما رنجها و بلا های تو را نمی جویند
شادمان باش تا دوستانت بسیار شوند
غمین باش تا یکی بر جای نماند
یکی نیست که در نوشیدن شهد و شراب با تو همپیاله نگردد
اما کاسه زهر را باید به تنهایی نوش کنی
جشن و سرور به پا کن تا خانه ات از میهمان پر شود
صبر و صیام پیشه کن تا به کار خود بروند
ببخش و فراموش کن-این در زندگی یاریت می کند
اما هیچ کس در مردن یاریت نخواهد کرد
در تالار لذت برای همه کس جا هست
که صف در صف و در حشمت و شکوه در آن گرد می آیند
اما از دالان تنگ و باریک رنج باید یک یک عبور کرد.
الا ویلر ویلکاکس
سفیدی لشگر
پارادوکس های گذشته و اکنون
- من میخوام بخوابم خوابم نمیاد٬ میخوام نخوابم خوابم میبره!
- میخوام فیلم نگا کنم بقیه میخوان کارتون ببینن !
- ایمیل اومده برام٬ باز میکنم توش نوشته وا-یا--گرا ..
- سر صبح به همکارم سلام میکنم سلامش مثه خرناسه گاومیشه یک ساعت بعد که میاد تو دفترم مثه بیانسه میگه :سلام !
- ساعت ۷ پامیشم برم سر یه جلسه مهم و وقتی میرسم به خیال خودم یه ربعم زودتر میفهمم ساعت یکساعت کشیده جلو و من باس جواب خنده فراشو بدم به ریشم!
- میایم به یاد دوران کودکی بزنم رو اف اف همسایه در برم .میزنم.چند دقیقه بعد همسایه زنگ اف اف ما رو میزنه و میگه خجالت نمیکشی خرس گنده! بعدا از آیفون تصویری متنفر میشم!
- جواب مسیج های لوس رفقا رو میدم.سوار ماشین میشم.میرم سمت خونه.پنچر میکنم.آچار ندارم.یام که نیست.کنار بلوار پارک میکنم.میخوام زنگ بزنم داداشم .شارژ ندارم! باس منت مردمو بکشم .سر ۲۰۰ تومن!
- طرف لندکروز داره خونه نداره ..همسایه ما پراید داره با سی تا آپارتمان! خاک برسرم .یعنی من به این مخلوط ضد بشر حسودی میکنم.؟! سال ۸۸ ته! بعله که میکنم!
- وسط راه پله های طبقه پایینم .یه هو یادم میره برا چی میخوام برم پایین.مکس میکنم.بر میگردم بالا.یادم میره کجای خونه واستاده بودم که اونجا تصمیم گرفتم برم پایین.اگه یادم میومد میرفتم همونجا و به ایین فکر میکردم!.ولش میکنم!
- برا ماشینم ام پی تری پلیر میخرم.بهترینشو.کلاریون اصل.خوشحالم.داداشم میگه ام پی فور پلیرشم اومده!
- یه کتاب از سلین میخونم یه کتاب از احمد محمود یه کتاب از سعدی یه کتاب از آرتور میلر.همیطور الکی!آدامس چشم!
بازی...
الم یجدک یتیما فاوی و وجدک ضالا فهدی و وجدک عائلا فاغنی....تو یتیم نبودی که ما پناهت دادیم؟تو گمراه نبودی که هدایتت کردیم؟تو بی کس نبودی که برات همسری فرستادیم؟....
ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها
زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا
از بد پشیمان میشوی الله گویان میشوی
آن دم تو را او میکشد تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان میشوی وز چاره پرسان میشوی
آن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا
گر چشم تو بربست او چون مهرهای در دست او
گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن
گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
بانک شعیب و نالهاش وان اشک همچون ژالهاش
چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان
گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا
گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم
من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا
جنت مرا بیروی او هم دوزخست و هم عدو
من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا
گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری
که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا
گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت
هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی
ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن
تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را
اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد
ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا
گفتا که من خربندهام پس بایزیدش گفت رو
یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
اورجینال فووول!
ناشکری
pنوکیو
جلو نمیرود این گاری زنده گی.یاد اون داستان پینوکیوکک می افتم همی که رفت به شهر احمق ها...همانجایی که آب و آرد می لمبانده خیک بر آتش می نهادند....جلو نمیرود این گاری زنده گی....گویی پالایش شدیم.مثل لجن های ته لوله گیر کرده ایم و سره با ناسره مخلوط.انگار هرچه انسان نیک بوده تصعید شده به یوروپ و انگلیز و بخارا.عده ای سوسک نیز همی از این کپه کثافت مشغول تغذیه.هلپ هلپ.خر باش صحبت از بوی سنبل کن.از ناله نی کن.تقبیح بوی زشت و عفن کن.کردی ،برو برتن کفن کن.درگیریم.همه جور فساد.فساد فامیلی یعنی آقای درویشی! هتل دار است.فساد عق.یدتی یعنی پسر فلان قدیس زن .باز است.فساد ما.لی یعنی کله اقتصاد دزد است.فساد اخلاقی یعنی یک عدد حمال قاتل سی زن است...فساد فساد فساد.سلام بر بی نو کیو .باز کن پنجره را ، من هم از شهر شما رندانم.
خط کشی
حسن کلا اهل دسته بندیه.حتی چیزایی که فکرشم نمیکنی عزیزم.یه دوره هایی بود که حسن فکر میکرد که باس بره بشیه لب بوم زنبور زردا رو هم از لحاظ نوع باسن طبقه بندی کنه.نیشش زدن .نشد.مثلا انسون ها از نظر این عالم واجد شرایط به ذسته های زیر به خط میشن:
- آدمایی که نه میبینیشون نه میبیننت:این دسته آدما اصولا یه کم از سیب زمینی اونورترن اما به فلفل نزدیکتر یعنی که مثلا میری تو یه اداره یه مرد 50 ساله سبزه میبینی با ریشای نتراشیده و سیبیلای نوک تیز و شکم طبله.میگی ای بابا این گوسفندو حیوونکی ...اما بعد صاعقه میخوری میفهمی که یارو 4 تا ملک هزار متری داره معاون ادارس بچه هاش خارج پزشکن با شهردارم از یه مسواک استفاده می کنن.
- آدمایی که نه میبینیشون و هم میبیننت: این دسته آدما شامل خاله زنکه هایی میشن که مردنی و زردنبو هستن و کم حرف به حدی که تو حاضر نیستی پشم بدی دسشون بریسن اما بر عکس آی تو کوکتن و بعدها صاعقش میخوره بت که همینا بودن که زیرابتو میزدن!
-آدمایی که هم میبینیشون و آی نمیبیننت: اینا از جمله اشخاصی هستن که تو هی زور میزنی خودتو مثه اون قورباغه که میخواست قد گاوه بشه باد میکنی و آخرشم میترکی و میشه بشون گفت مثلا یارو ملاکه یا یارو رئیسه یا یارو خداهه که عمرا نمیبیننت و تو حالا هی دهنک بزن تا ریقت در بیاد !
- آدمایی که میبینیشون و میبیننت: تابلووه دیگه
یونیورسال پرسش
چالش
* مردشور برنامه های تلوزیونی همه هموطنان اونور آب رو ببرن با اون بیخیالیشون و قرصای کمر و زیرکمر و نصایح ننه قمر و برنامه های زالو وار خون مک و لبخندهای زشت براق!
*بی نصیب نمونن آمریکاییها با اون لهجه ونگ ونگشون و روسا با اون قیافه های نجسشون و چینی ها با اون ترکیب منحوسشون و اروپایی ها با اون فلان نشستشون و عربا با اون ریخت و قیافه بوگندوشون.
*آقا دارم بالا میارم لطفا کسی نگا نکنه اگه حالش بد میشه!
حسن و لوبیای بی خاصیت
lمگه حسن چی میخواد؟
یه اتاق تو یه ظهر گرم تابستون تو یه باغ سیب که از دم درش تا اون خونه یه جاده دو ور سر سبزه ماشین رووه و تو اون خونه ساعت یازده و نیم و یک پیانو هست با یه نوازنده که میتونه تو دستگاه اصفهان بزنه و شجریانم بخونه که ...خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز....کز این شکار فراوان به دام ما افتد....مگه حسن چی میخواد؟..یه همسایه که وقتی آش میپزه یه کاسم بیاره در خونه و بده به بچش و اونم بیاره تو آشپزخونه و بعدش برن تو کوچه بازی و حسن نترسه که شهر پر بچه بازه!...مگه حسن چی میخواد؟...یه پس انداز بی غم دو سه میلیونی که وقتی دندونش خراب شد بره بر داره بده درسش کنن بی دغدغه...مگه حسن چی میخواد؟...هفته ای سه روز تعطیلی که بتونه اسمشو بزاره تعطیلات آخر هفته و بزنه با فامیلی که اونام یه سری توصیفاتی دارن به کوه و دشت و ماهیی بگیره و آسمون شبی ببینه...مگه حسن چی میخواد؟یه گلخونه تو حیاطش که بتونه گلایی که دوس داره پرورش بده و بوی خزه نم خورده رو بده تو ریه هاش و پنجره بخار گرفتشو دس بکشه....مگه حسن چی می خواد...یه رخت خواب نرم تو یه اتاق جا دار که مال خونه خودشه و توش چند تا کتابخونه داره و شبا بوی کاغد کاهی بزنه تو دماغش و بخوابه و مجبور نباشه 6 پاشه بره سر کار به جاش 9 بره...مگه حسن چی میخواد؟...یه عالمه بادکنک آرزو تو دسسش که روزگار هی با سوزن زمان نزنه بترکونشون بنگ بنگ!
حسن خله
حسن دریمر
مورمالک
حسن پرنده ، تهش چرنده
آرام و قرار
حسن نمیتواند یک جا آرام بگیرد.او از زندگی یک چیز بیشتر نمی خواهد.آه او همه چیز می خواهد ولی همه چیزی که یه چیز باشد چیست؟داددارادارام :پول ل ل ل ل ل...این همون چیزی باس باشه که حضرت نوح ازش کشتیشو پر کرد احتمالا اون زمون حیوون میدادن جایپول و الان شده کاغذ! و سکه آهنی!....و تا 4 روز دیگه چیزی نیست جز یه سری ارقام دیجیتالی که تو کارت عابر بانک حسنه و اصلا دیگه حسن پول و کیف پول و اینا مال بچه گیاش میشه و کسیم نمیدونه این عددی که تو حسابشه به چه راحتی توسط اون آقا گنده هه که تو بانک نشسته میتونه براش عیش بیاره با طیش!..یعنی حالا فشار دادن یه صفر ده میلیونو میکنه صد میلیون و نیاز نیس سه چمدون پول تابلو رو بزاری تو صندوق عقب ببری بانک که همه عالم و آدم زل بزن مثه کفچه مار بش و نتونی جم بخوری.خیلی ساده میشه دیگهدزدی.حسن تو فکره که چه طو به اون صفره برسه.اونی که پشت عدد هیچه و جلوی عدد همه چی....منتها حسن فکر میکنه که صفر جلوی 100 میشه 1000 اما جلوی ده میلیون میشه صد میلیون...پس اول باس یه پخی باشه و الا از این خرمن معرفت یه سیخم بش نمیرسه.حسن کسی میشه؟حسن کسی نمیشه؟حسن کسی میشه؟حسن کسی نمیشه؟......بنگ!
حسن الثانی
حسن دومی هم هست.همو که وقتی حسن اول سوتی خیطی میدهد در گوش او زمزمه میکند:ای خاک بر سرت! یا ای بی عرضه..یا این چه گهی بود زدی و و و....در پاره ای موارد حسن دوم وقتی چیزی برای گیر دادن پیدا نمی کند به او میگوی:آه عمرت را به اف دادی.آه برو این کار را بکن.آه تو چرا رئیس الممالک نشدی...آه چرا تارت را نمیزنی...آه چرا بازوهایت عینهو آرنورلد! نیست..آه سری به همسری نمیزنی ...آه خسته ای...آه آهن بدنت کم است آه شل و ولی ...آه ماشینت بنزین ندارد...و هزار سر کوفت و حناق دیگر.حسن تنها موقعی می تواند صدای حسنوف را که اسم همان حسن دوم است خاموش کند که در حال لذت بردن از فیلمی یا کتابی یا موزیکی یا چیزی باشد واصلا و ابدا به مخیله اش هم خطور نمی کند که روزی این صدای نحس خفه خون گرفته درش را بگذارد و برود آنجا که شازده رفت!.من حسن با من من حسن دائما در حال همفکری اند که چه گونه برینند به روز وی و او نالان از اینکه پاسخی برای این گیر های بعضا منطقی حسنوف ندارد.روزی حسن تصمیم گرفت به حرفا بائولو کولینو گوش فرا داده با این حسنوف وارد بحث و مذاکره شوداما پاسی نگذشته بود که احساس کرد یک اسکول به تمام معنا شده است ولعنتی را توی حلقش جا کرد که ایشالا برود بخورد تخت صورت حسنوف.حتی یک روز دلش خواست که با یک چنگال مخصوص بیندازد دور گردن حسنوف و پیچ و تاب بدهدش دور چنگال و بکشدش بیرون وپرتش کند توی خلا که برود همون جایی که بازم شازده رفت.اما نمی شود.در تئوری حسنوف در عمل حسن.سازگای ندارد.مخ حسن بنگ بنگ می کند.بنگ!
نوری بر گوری
سالها گذشته است و روی تنه درختی بر بالای گور حسن قلبی که با چاقو کنده شده آنقدر ورم کرده که شکل نقطه ای گوشتالو و دایره وار شده.حسن همیشه این در خت رو دوس داشت نه به خاطر سایش و نه به خاطر میوش بلکه به خاطر ریشش که فلان زمینو پاره کرده!.حسن همیشه شاکی بود و دلش نمیخواست که زمین ببلعدش اما درست در یه روز بهاری وقتی که داشت با بقال سر کوچه سر قیمت مداد گلی! چونه میزد یه هو نبضش افتاد و قلبش گرفت و رپته پتوها.نسیم ملایمی از لایه شاخ و برگ درخت می وزه و صدای خش خش برگاش به همدیگه ، یه آرامش عجیبی به آدمایی میده که اصلا نمیان اونورا و حسن تو قبر با خودش فکر میکنه همین روزاس که از تو قبر درآد و انقدر بشاشه پای درخت تا خشک بشه و دیگه هیچ چیز قشنگی دور و برش واسه حسرت خوردن تو این دنیا نمونه اما مرده مگه میتونه بره و با خیال راحت یه مثانه پر رو خالی کنه و بگه :آخیش...دلش واسه شاشیدنم تنگ شد.یادش اومد از اون لحظه ای که قلبش گرفت و داشت میافتاد رو زمین ...اتفاقا کلیم شاش داشت و خودشو به زور نگه داشته بود و وقتی که افتاد زمین احساس کرد مثانش خودشو ول کرد و نفهمید از ترس بود یا از مردن! اما وقتی سرش خود به زمین فقط یه صدا بیشتر نشنید : بنگ!
حسنوف
پاسی از شب گذشته است .سگان و غوکان! عرعر می کنند و حسن چشمهایش شبیه زرده تخم مرغی است که هشت روز از نشستن مرغ مادر بر روی آن می گذرد.احساس می کند دو ور شقیقه هایش عده ای نوباوه مشغول کوبیدن دو پا و دو دست به همراه فریاد وا اسفاها می باشند.حسن از ساعت 12 شب تصمیم گرفت که 12 بخوابد و دیگر تا زر زر خروس سحری بیدار نماند ازیرا که برای رفتن صبح ساعت 7 سر کار سلولهایش یکصدا با نت سی می گفتند:نه نه نه نرو.صدای تیک تیک ساعت همچنان به گوش میرسد.نیروهای شب کم کمک پچ پچه آغاز نموده اند و حسن حتی صدای آخ و اوخ نزدیکی دو مورچه را نیز به صورت دالبی می شنود.آه آن پشه در گوش آن دانه انار چه زمزمه کرد؟؟!آه آن صدای آژیر ممتد از ماشین کدام بی پدر و مادری می آید.آن دیووس چرا آژیر خود را قطع نمی کند.یاد وقتی افتاد که مردی ماشینش را جلوی خانه او پارک همی نموده بود و دلش را به راه زده بود.ناگاه گوییا گربه ای خیزیده بود بر کنه ذات کاپوت خودروی تویوتای طرف و عر و عر دزدگیر خودروی کندرو در ساعت 3 ظهر کوچه را به موازات قبله رساند بود و لا ینقطع به 4 ملودی نعره میکشید.حسن را فکری فرهنگی به خاطر آمد و ناگاه شیشه آب معدنی کاپوت ماشین تویوتا را تا نمود.غلطی به چپ می زند-غلطی به راست.جای سرو کله عوض می کند.بدون اینکه به صفحه ساعت نگاهی بیندازدباتری ساعت را تخلیه! می کند.سیگاری دود می کند.در سرش فریاد می زند:ساعت چننننده!!!.اهمیتی نمیدد.مثل سگ از اینکه ساعت سه باشد و بیش از 3 ساعت نتواند بخوابد میترسد و این فکر همچون فرچه سیمی بر روی مغزش کشیده می شود.آه حسن را چه می شود؟اویی که همچون بچه گربه سر بر سنگ گیج و منگ به خواب در می غلطید اکنون چگونه است که نمی تواند چشمهای وغ زد اش را بر روی هم بگذارد.اناگاه ترسی چون خنجری اره ای به جان حسن می دود.آه نه!!!!.احساس می کند خورشید دارد می دمد و در آنی دلش میخواهد همچون فیلمی که دیشب دیده است خورشید را همچون یک غده سرطانی از پهنه آسمان کنده مچاله کند و به 4 کهکشان دور تر پرتاب نماید.آه حسن خاکی اسیر افلاکی.سرش در بین دو بالشت گم است.ملافه ای نامرتب به دورش پیچیده.حسن خوابیده.ساعت 8 صبح استدر خواب میبیند که رئیس اوزگلش تفنگ ملامت را بر سر حسن گذاشته و بنگ!.
یادنامه دوم
یکشنبه دوازدهم تیر ماه 3312 است .هزار سال است که حسن خواب است باحتساب روزی 30 سال و دو قرون و هنوز فکر می کند که پروردگار حب الجمال، ایشان را محض هدفی متعالی به منصه ظهرو رسانده اند و از آن همه کانی و مواد اینجهانی موجودی خلق شده نام او حسن که نقطه ناف کاف جهان است.و زهی خیال باطل.او را از خواب می خیزانند با ضربه ای در گرده اش حسب اراده همسرش دیوه جنی مصخر التعاریف با پیوست این سخن که :هی تن لش پاشو میخوام جا رو جمع کنم.مرد که 6 ماه بیکار باشه باس کردش تو لوله توپ و بنگ!
یادی از حسن آقا
محاسبات زیمقراطیس